جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۹۷ / Friday 20 April 2018 آخرین بروز رسانی: ۱۵:۱۳:۴۸ - دوشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۷

پيوندها

یاران

حمایت از اصفهان بلاگ



برای حمایت از شبکه اجتماعی وبلاگ نویسان اصفهان، کد فوق را در وب سایت یا وبلاگ خود قرار دهید.
علی خان آبادی
بی خبرنامه ۲۰۱۸-۰۴-۱۶ ۱۵:۱۳:۴۸
نویسنده: علی خان آبادی
تو در فروردین گم می شوی من در تو

تاریخ انتشار: ۱۳۹۷,۰۱,۲۷ | نظرات | نویسنده: علی خان آبادی

علی خان آبادی
اراده ای به شعر
نویسنده: علی خان آبادی
بی اراده به شعر می رومدر تکاپوی دستهاشکه مرا هل می دهدتوتوی عاشقیبی اراده به شعر می راندمدر فراسوی چشمهاشکه مرا به سوی بی سو فرا میخواندشوقی است زندگیبی ارادهدستانم به فرمان عشقواژه چین می شوندو سکوت برشکسته می شودپایان خستگیچه عامیانه در انتظار شعرتکیه بر ستون سنگواره ی قلم در دستانم زده بودمو اراده ام را به قدر قدرت خویش معطوف کرده بودممن شاید مردی بودمکه هزار سالبرنشسته بر بیرقی بادورمشق شاعری می کردو جبر و اختیار می سرودو در سال هزار و دومجبر نگاه تو بی اختیاربه قربانگاه بی واژه ام کشاندآنجا که کلمات هم به مسلخ می روندو همه چیز هیچ استو ترسها هیچ استو زخمها هیچ استو‌ گذشته به آینده راه می بردو‌ حال، حال خوش سرمستی استو حال، حال خوش ادراکو حال،حال دیگری استکه بی اراده به شعر می روم

تاریخ انتشار: ۱۳۹۶,۱۲,۱۶ | نظرات | نویسنده: علی خان آبادی

علی مختاری
اوارگی
نویسنده: علی مختاری
سردست امشب سر سرمای شدید کودکی در کنار پله دکانی تن به زمین بی روح سپردهچنان که زیراندازی از کارتن خوراکی هایی که با ذائقه اش بیگانه است وتن پوشی از کهنه لباس های تابستانی که رفتگر محله از میان زباله ها بدو دادمیدانم، سردی زمین از خاک است نه از هوای بیرحم زمستان ،چرا گه اگر هرکه باشیم و خوراک خاک گورستان شویم سردی ان غبار غم را از چهره باز ماندگان میزدایدولی کودک درکش از سردی درد همسان کودک کبریت فروش است که با پوست وخون احساسش میکند نه از سردی خاکوما ادمها سردی روح خاک را بیشتر از روح پروردگار درونشان پروراندند ،چراکه خاک را نفس یزدان پاک انسان کرد و ما نفس را حق نکردیم.چه سنگواره شدیم وچه نگاه های بیرحمانه ای به همنوعانمان داریم .چه شعرها زمزمه زبان و شیرازه ذهنمان بود که انسانیت را به یک پیکر تشبیه میکرد،کدامین درد را دیدیم و سراسیمه درمان نشدیم .ایا کودکان کارو اوارگان بیخانمان درد این پیکر نیستند؟

تاریخ انتشار: ۱۳۹۶,۱۲,۱۲ | نظرات | نویسنده: علی مختاری

علی مختاری
علی مختاری ۲۰۱۸-۰۳-۰۳ ۱۵:۵۲:۳۳
نویسنده: علی مختاری
پاییز و خزان و خشخش برگهارنگهای الوان و زوزه بادگامهای خسته ام در کوچه پس کوچه تنهاییوصدای نفس های غایم شده در زیر شال گردنم یاد زمان جوانی و پرسه زدن در حاشیه رودخانه وزمزمه های نواهای پاییزی هرسال یاد اور دوستانیست که چند زمانیست در افق دور ذهنم مانده اندگویی زمان هم رنگ کهنگی گرفته واوای میان سالی از شور و ماهورجوانی به همایون و بیات و ابوعطا رو بردهنگاه شاد و پرشئف به نگاه تفکر و سیر در خاطرات بدل شده و هرزمان و هر نکته بازگشتیست به توشه خاطرات گذشتههمچنان که گام بر میدارم گویی به پایان داستان نزدیک تر و نزدیک تر میشویمداستانی که خود مینویسیم و خود نقل میکنیم و بازیگری

تاریخ انتشار: ۱۳۹۶,۱۲,۱۲ | نظرات | نویسنده: علی مختاری

علی مختاری
علی مختاری ۲۰۱۸-۰۳-۰۳ ۱۵:۵۱:۱۶
نویسنده: علی مختاری
بازیگرم ،بابازیم بازتر میکنم در دروازه های زندگانی رابازیگرم بازیگر لحظه ای ،بازیگر بی نام بانامبازیگری را از کودکی اموختم در صحنه خاک خوردم خاکی به اندازه لحظه ای عمر تجربه های مادرم که سینه به سینه بی پروا اموختم ازاو تجربیاتش رابازیگرم بازیگر گریه ها و لبخندها تلخ کامیها و کمدی های بداهه گویی بازیگری را خوب اموختم در صورتی که استادم زمانه بود زمانه ای که بازیگریم را بازنگری نکرد گذشتی نداشت خوب و بدم را ایینه وار عیان کردبازیگری شدم بی اجر و مواجب

تاریخ انتشار: ۱۳۹۶,۱۲,۱۲ | نظرات | نویسنده: علی مختاری

علی مختاری
علی مختاری ۲۰۱۸-۰۳-۰۳ ۱۵:۴۹:۵۹
نویسنده: علی مختاری
در دل شب های تار ،باز صدا میکندقلب شکست خورده ام ،باز وفا میکند از دل بی ادعا از غم هر روز مناز بدی روزگار ، شکوه هزار میکند سینه پر سوز من در طب این چند سالکاسه پر خون شده،عشق فدا میکند از شب عصیان مگو از شب هجران مگوباده خاک خورده را ،باز شفا میکند در طلب روزگار به زیر چرخ کبودکیسه تهی از زرست،خانه فنا میکند نافذ چشمان و قد سرو چمان خوشبیاندست به جیب گر نبود،یار رها میکند

تاریخ انتشار: ۱۳۹۶,۱۲,۱۲ | نظرات | نویسنده: علی مختاری

علی مختاری
علی مختاری ۲۰۱۸-۰۳-۰۳ ۱۵:۴۹:۲۶
نویسنده: علی مختاری
دغدغهایم کجاست تا که توهم با منیسوز صدایم رهاست تا که توهم با منیناله سازو نوا شور و بیات بو عطا حزنوطرب جاری است تا که توهم با منی

تاریخ انتشار: ۱۳۹۶,۱۲,۱۲ | نظرات | نویسنده: علی مختاری

علی خان آبادی
من تهرانم
نویسنده: علی خان آبادی
شبي كه از چشمان تو مي افتدلغزان و خيس و شوردر سكوتزندگي،و زبانه مي كشد آن خاموش آذران در انتهاي دالان تاريك يك روياديگردريا موهبتي نيست ...

تاریخ انتشار: ۱۳۹۶,۱۰,۱۶ | نظرات | نویسنده: علی خان آبادی

مسعود سعیدی
گذشته ای که ول کن ماجرا نیست
نویسنده: مسعود سعیدی
شنیده‌ای؟ وقتی در گذشته گیر می‌کنی؟ وقتی که یک باره، غرق مشغله‌ها می‌شوی؛ در یک سنی می‌مانی، و سال‌ها بعد... هر کاری می‌کنی نمی‌توانی از آن دل بکنی؟؟؟   داستان من و این وبلاگ هم، همین است... وارد مدیریتش که می‌شوم، نفسم می‌گیرد... چه باور کنی چه نه، داستان همین است... یک وبلاگ ده ساله که به اندازه عمر من، خاطره برایم زنده می‌کند.... فقط خدا کند که این وبلاگ بیچاره، خدایی نکرده طوری نشود... وگرنه من دلتنگ، دیگر وقتی، جایی ندارم، کاری ندارم و حوصله‌ای ندارم، نمی‌توانم هیچ کجا، چئد دقیقه‌ای خلوت کنم و .... به یاد گذشته‌ها، گذشته‌های دور از نظر ذهنی اما خیلی خیلی نزدیک از نظر حسی، چند لحظه‌ای، عمر بگذارنم....     پ.ن: کاش می‌شد برگشت به روزهایی که زندگیم شده بود آپدیت کردن این وبلاگ و قند توی دلم آب می‌شد وقتی واردش می‌شدم.... کاش...

تاریخ انتشار: ۱۳۹۶,۱۰,۱۵ | نظرات | نویسنده: مسعود سعیدی

مسعود سعیدی
؟!!!!!!!!!!
نویسنده: مسعود سعیدی
باز میشه اینجا نوشت یعنی؟

تاریخ انتشار: ۱۳۹۶,۱۰,۱۵ | نظرات | نویسنده: مسعود سعیدی

مسعود سعیدی
مفقوده‌ای به نام #اخلاق
نویسنده: مسعود سعیدی
  حالا دو سال گذشته از روزی که تصمیمات مهمی در زندگی‌ام گرفتم؛ روزی که به ظاهر اتفاقی ساده اما در واقع، یک حرکت کاملاً اساسی در زندگی من صورت گرفت... بعد از آن عزل و نصب‌های #کذایی و البته حرف‌ها و حدیث‌ها، اشک‌ها و لبخندها و البته یک قبولی ساده در دانشگاه... آدم‌هایی که از قلبت پرواز کردند، آنهایی که در قلبت جا باز کردند و آن چند نفری که نه‌تنها از قلب، بلکه از ذهنت هم خارج شدند... حالا من کناری ایستاده‌ام و مسیری را نگاه می‌کنم که در طول این دو سال طی شده... آنهایی که آمدند و آنهایی که رفتند... و اتفاقاتی که هنوز، هر روز، تکرار می‌شوند...   و در همه این سال‌ها، مفقوده‌ای به نام اخلاق همچنان مرا زجر می‌دهد....

تاریخ انتشار: ۱۳۹۶,۰۶,۲۲ | نظرات | نویسنده: مسعود سعیدی

علی خان آبادی
نامه آرزوها (به فرزندم)
نویسنده: علی خان آبادی
به نام خدای مهر و آشتینامه ی آرزوهادخترم، پسرم، فرزندم، دوست خوب کوچکی که روزی دوست خوب بزرگی خواهی شد، سلام!نامه اولم را برایت نامه آرزوها نامیده ام، چرا که می دانم و تو نیز خواهی دانست که انسانِ بی آرزو، انسانِ بی امید، انسانی در خط پایان است. این آرزوها را می توانم هرسال در مبارکباد زادروزت دوباره برایت بخوانم و شاید در کنار هم بندی تازه بر آنها افزودیم.پس ابتدا برایت آرزومندی های بسیار و بسیاری های برقرار می خواهم، آنچنان آرزومندی که ...

تاریخ انتشار: ۱۳۹۶,۰۵,۲۶ | نظرات | نویسنده: علی خان آبادی

علی خان آبادی
قاب قدیمی
نویسنده: علی خان آبادی
در آستان يك دريچه ي ابريدر آسمان بي تكلف كلماتزني ايستاده استبا رويايي پنهانو كلماتي در حجاب و نگاهي كه زندگي هنوز در آن برق مي زندو نوار سبزي بر دوشكه تمناي زيستن را آواز كرده استچونان چمنزاري در منظره كوهستانمستانه مي شود از لمس واژه ه ي درد آلود بودنو پروانه اي شايددر امتداد باغدر اضطراب ماندن و رفتن

تاریخ انتشار: ۱۳۹۶,۰۵,۲۱ | نظرات | نویسنده: علی خان آبادی

علی خان آبادی
چشم هات
نویسنده: علی خان آبادی
و چشمهات جهانی استجهانی که به پرواز فرا می خواندو چشمهاتخود آسمان استآنجا که پرنده پر می گشایدو خورشید طلوع می کندنگاهتبی پیرایه مهربانی می کندوچشمهاتجهان تازه ای می شودبرای پر زدنشب هاستاره باران می شوداز امتداد توو ماهتابدر حضورتشرمسارانه پشت پرده های ابرپنهان شده استو بارانهدیتی استکه به پیشوار آمدنتزمین ناپاک را پاک می کندوچشمانت جهانی دیگر استکه به پرواز فرا می خواند

تاریخ انتشار: ۱۳۹۶,۰۵,۲۱ | نظرات | نویسنده: علی خان آبادی

علی خان آبادی
کاراکتر جادویی
نویسنده: علی خان آبادی
كدامين كلام ناگفته ام بر زبان جاري نگشته بود،كدامين راه نرفته راپايم از رفتن به جاي مانده بود،در آن عصر بي حالي و بي حوصلگيكه در جستجوي شبه وار ميان عبارتها به ناگاه تو را در ميانه يافتم؟تو تكامل كدامين ذرات وجود من خواهي بود؟و خداي كه در وجود تو، ردي چنين نمايان از خويش برجاي گذارده استديگر به كدامين تالار تو در توي، تواند رهيدآااااي! خاتون گمشده! اكنون كه آيه هاي حضور خداي را برايم آورديبگذار، در امواج چشمهاتميان خداي واره هاي آمدنت، پارو زنان و فريادكشانبه كلنجار جستجوهاي بي شمار، پاياني تازه را نقاشي كنمتو، آمده بودي در اثناي شبدر ميانه هاي آن داستان نيمه تمامو چشمهام، درست در امتداد يك رويا، تو را دريافته بود

تاریخ انتشار: ۱۳۹۶,۰۵,۲۱ | نظرات | نویسنده: علی خان آبادی

علی خان آبادی
چه می شود کرد؟
نویسنده: علی خان آبادی
تو ماه باش و در آسمان كرشمه بيامن حوض مي شوم و نقاشي ات مي كنم روي قلبي كه با تلنگري مي شكندتو نسيم باش و رقصنده از جهان ما بگذرمن درخت مي شوم و زير قدمهاتبرگهايم را به نوازشي ابدي ميهمان مي كنم

تاریخ انتشار: ۱۳۹۶,۰۵,۲۱ | نظرات | نویسنده: علی خان آبادی

علی خان آبادی
امید
نویسنده: علی خان آبادی
از حياط صداي پرنده ها مي آيد و بوي بارانصبح بدون خورشيد آمده استو من بدون تو بيدار مي شوماما مي دانم، هم خورشيد خواهد آمد، هم تو!

تاریخ انتشار: ۱۳۹۶,۰۵,۲۱ | نظرات | نویسنده: علی خان آبادی

علی خان آبادی
نوت می نا
نویسنده: علی خان آبادی
يك صبح كه "مي" دارديك لحظه كه "مي" دارديك روز كه "مي" دارديك شام كه "مي" داردمي لا، لالالا، مي لالا، نه، دو، ر، مي داردلالا، دو، ر، مي، لالالالا، دورِمي دارديك روز كه مي دارديك روز كه مي آيديك روز كه مي آييآن روز لالا لالاآن روز چه رويايي!آن روز تو مي نايي

تاریخ انتشار: ۱۳۹۶,۰۵,۲۱ | نظرات | نویسنده: علی خان آبادی

صفحات